زیبا ترین گل با اولین باد پر پر می شود
باران شبگیر اسفند شسته حریر هوا را در آبی بی کرانش بینی همه دورها را بر کرده سر از کرانه آن سو دماوند بشکوه آن مشعل جاودانه مانند آرش که جان را در تیر هشت و رها کرد این لحظه ها بی قرارم، تا جان خود در سرودی گذارم یعنی به جای همه یاران، دور از وطن در هزاران دیاران کز دل نگردند هرگز فراموش گویم: سلام!ای دماوند خاموش و خود نیز باید سلامی بگویم و شادباشی چون، پدیدار آمد ................... شاعر؟؟؟؟؟؟ نگاه من نگاه می کنم آن چهره زیبا را نگاه می کنم در آن سرزمین آفتاب را نگاهی غریبانه می کنم به تو به تو که خود غریب هستی نگاه این غریب را رد نکن خدا خدا خدا
نگاه تو باز هم دوباره به تو می نگرم به تو که خود تماشا گر جهانی به تو که می نگری مرا خدا یا صدایم می لرزد دستانم دیگر قادر نیستند مرا یاری کنند. خدایا به که بگویم که تنهایم تنهایم.... در این دنیای نامرد کسی را برای یاری نمی جویم نمی دانستم در این دنیا هیچ کسی به فکر فرزند دیگری نیست خدا یا امشب دلگم گرفته ،غرق در سال های کودکی ام سال های خوب زندگی ام سالهای پر از شادی ،خنده خدا یا تو که خود می دانستی این چنین می شود چرا مرا تنها گذشتی خدا یا خدا یا باز هم تو را صدا می زنم خدا خدادوستت دارم خدا خدا خدا................... با تیشه خیال تراشیده ام تو را در هر بتی که ساخته ام دیده ام
تورا از آسمان به دامنم افتاده
آفتاب؟ یا چون گل از بهشت خدا،چیده ام
تورا هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد
به باغ من از تمام گل ها بوییده ام
تورا رویای آشنای شب و روز من! در خوابهای کودکی دیده ام تورا باز صدای آشنا بگوش می رسد صدای خوب آسمان به گوش می رسد صدای که در خود نالها ، زنج هایی کودکی را نهفته است صدای که با آمدنش جسم مرده کودکی را زنده می کند صدای که با آمدنش چشم های کودکی را نوازش می کند صدای که با آمدنش لبهای مرده کودکی را زنده می کند صدای که من در آن به دنبال تو می گردم خدا خد خدا............... لطف است ومحبت است و باقی همه هیچ آن دم که تو آمدی به دینا جمعی همه خندان و تو گریان بودی کاری بکن ای دوست که دوقت مردن جمعی همه گریان و تو خندان باشی. آبی آسمان که می بینم و صدای که نیست و خدای که نمی بینم و صدای که هست شاعر؟؟؟ خانه دوست کجاست؟ آسمان مکشی کرد. رهگذرشاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تراست. شاعر ؟؟؟ تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سالها ی سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان. به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام! شاعر :قیصر امین پور افق تاریک دنیا تنگ نومیدی توان فرساست می دانم!! و لیکن ره سپردن در سیاهی رو به سوی روشنی زیباست می دانم؟ به شوق نور، در ظلمت قدم بردار به این غم های جان آزار دل مسپار شاعر ؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قالب وبلاگ : قالب وبلاگ
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت
23:55 توسط آمنه| |
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت
20:11 توسط آمنه| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت
10:28 توسط آمنه| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت
19:34 توسط آمنه| |
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت
11:32 توسط آمنه| |
می دانی که ز آدمی چه می ماند پس مرگ
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت
15:1 توسط آمنه| |
در بیکرانه آسمان دو چیز افسونم می کند
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت
17:8 توسط آمنه| |
در فلق بود که پرسید سوار:
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت
0:47 توسط آمنه| |
قطار می رود
نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت
18:18 توسط آمنه| |
شکوه ی روشنایی!
نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت
18:41 توسط آمنه| |


